سخت بود بساط پاییز راببندم و بگویم برو..... اما پاییز هم ماندگار نبود، پاییز و آن لرز حاصلش اگر قرار باشد تا ابد بمانند که مرا فلج میکردند حتی سرمای زمستان زیباتر و قابل تحمل تر از لرز حاصل از پاییز هست. پاییز زیبایی فریبنده بود.... آخرین برگ های دفترش را ورق می زد تا جمله ای به یادگار در آخرین صفحات بنگارد اما هیچ حرفی برای نوشتن نداشت سکوت کرده بود شاید خیلی وقت بود که رفته .... مگر می شد پاییز با آن همه شور و هیجان اینگونه دست از قلم بکشد اما خوب کرد دست از قلم کشید چون قلمی که جز راست هک نکند از نیش عقرب دردناک تر است.... آری پاییز خیلی وقت پیش رفته بود و من ساده لوحانه قصه میبافتم، قصه ای به زیبایی غروب آفتاب تامل برانگیز.
برگ های زرد پاییزی که در هوا می چرخیدند مرا کلافه می کردند دلم می خواست همه ی آن ها را بچینم اما افسوس تا به سمتشان می رفتم نقش بر زمین می شدند و خرد می شدند.... اما پاییز رفت.... از زمستان می ترسیدم، از سرمایش اما اینگونه نبود پاییز بی خود قصه بافته بود.
برای رسیدن به بهترین بهار نیاز به این زمستان دارم این زمستانی که در آن هیچ خبری از سردی و بخار پشت پنجره نیست.... دلم یک فنجان قهوه تلخ و انبوهی شکر می خواهد.... می خواهم سکوت کنم به اندازه ی تمام سه سالی که برای برگشت به خودم هیاهوها در اطراف به پا کردم سکوت کرده بودم اما آن سکوت هم از درون آشفته ام خبر داشت... روزهایی که هنوز چشمانم از آن ها حکایت دارند. این هیاهویی که چشمانم به پا کرد پاییز را مهمان نگاهم کرد. پاییز زیبای من، زیبای فریبنده! .... من دیگر آن دختربچه ساده نیستم که بیایم و روی برگ هایی که برایم سنگفرش کرده ای قدم بگذارم، دیگر دلم برای نیمکتی که روی آن بنشینم و به افق خیره شوم و در رویا از زیبایی هایت قصه ببافم تنگ نخواهد شد.... این بار دلم یک نیمکت چوبی می خواهد و خلوتی شلوغ.... من هستم و فنجان قهوه تلخم که به یادم می آورم زندگی تلخ است و انبوهی از شکر که مرا به خود می آورد..... لحظه ای می نشینم و بعد می روم انقدر می روم تا به بهار دست یابم.........
پانوشت:امروز میانترم فیزیک داشتم.....عااااالی بود و فردا پایانترم راهبردهای تدریس
روز شنبه.... 18:27
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۶ساعت 7:7 PM توسط .....|
برچسب:
نویسنده: رها سلطانی